اندازه همه دنیا پر از دردم.پر از احساس پوچ و عبث بودن و کاش پیش از این
میدانستم چه باید بکنم. اندکی دیر است اینهمه روز اینهمه ثانیه که پشت سر گذاشتنش بی بهار احساس مردن لحظه های خوب دوست داشتن را در ذهنم تداعی میکند چقدر مرا میمیراند... ... ومن از هم اکنون روی پاهایی که از تنهایی و بی کسی میلرزند آنقدر محکم ایستاده ام که گویی هیچ چیز قدرت بر زمین زدنم را ندارد . و خدا کندکسی مرا نشکند و شکسته هایم را به ویرانه های فراموشی نسپارد. که من از شکستن و دوباره به بند کشیدن زمین ریخته هایم می هراسم . مبادا تکه ای از شکسته هایم در جایی زیر خروارها یاد و خاطره مرده مدفون گردد و چینی هستی ام ناتمام بماند...!!!

