اشکهایم دریایی میشود
بین ما
و ما از هم جدا میشویم
قایقی خواهم ساخت
و به تو خواهم رسید
ای کاش طوفان نگاهت
قایقم را در هم نکوبد...![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:30 توسط سپیدار |
...او همه من است. عشقم. شورم، امیدم، نفسم.
همیشه برایم بهترین است.دوست داشتنش زیباترین حس زندگیست برایم. چقدر بی او تنهایم.دستهایش مهربانندو بی ادعا. نگاه مهربانش را دوست دارم.حتی وقتی فریاد میزند. او تمام من است. بودو نبودم.مرا می فهمد. مرا می داند. میداند بی او خواهم مرد، تنهایم نمی گذارد. می خواهم به همه بگویم چقدر دوستش دارم. اما اندازه اش را هیچکس جز او نمی فهمد.(۱۵ تا.............. برای شمردنش انگشت کم می آورد ، نگاهش پر عشق می شود و میگوید من ۲ تا............. همان ۲تایی که از ۱۵ تای من بیشتر است. دلم برایش تنگ شده. برای بودنش، مهربانیش. همه هستی ام با او شکل گرفت. معنی محبت را با او فهمیدم. ـ بی او میتوانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سوال خنده داریست. خودم بهتر از هر کس می دانم بی او خواهم مرد. او لحظه هایم را می سازد. مگر بی لحظه می توان زنده ماند...؟؟ دوستش میدارم.... این را به همه خواهم گفت. خودش بهتر از همه میداند... و خدا بهتر از او ... به عشق اوست که اینگونه ایستاده ام.... دوستش میدارم................
)
. و با شهامت اندازه ۲ تایش را میگوید.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:46 توسط سپیدار |
به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود چو ز گلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد وزان چون پیک بدا بود ای برگ ستم دیده پاییزی آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی روزی تو هم آغوش گلی بودی دلدا ده و مدهوش گلی بودی -ای عاشق شیدا دل داده رسوا گویمت چرا فسرده ام در گل نه صفایی باشد نه وفایی جز ستم به دل نبرده ام آه بار غمش در دل بنشاندم در ره او من جان بفشاندم تا شد نو گل گلشن دیده چمن رفت آن گل من از دست با خارو خسی بنشست من ماندم و صد خار ستم این پیکر بی جان ای تازه گل گلشن پزمرده شوی چون من هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان.../.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:53 توسط سپیدار |
tunisian:ha eh bak ukrainian:ya tebe kokhayu turkish:ben seni seviyorum urdu:main tumse muhabbat karta hoon yugoslavian:ja te volim zazi taiwanese:wa ai li tamil tibetan:nga rang lha ga bu du russian:ya tibieh lublue slovak:lubim ta slovene: ljubim te spanish: te amo srilankan:mama oyata arderyi norwegian: jeg elsker deg pakistani:mujhe tumse muhabbat hai portuguese: eu te amo punjabi:main tainu pyar karna romanian:ya vas lyublyu malaysian: saya cintamau japanese:kimi o shiteru kannada:nanu ninna preetistini korean: tangsinul sarang indinesian: saya cinta kamu italian: ti amo german : ich liebe dich greenlandic: asavatik gujrati: hoom yane pyar karoochhoon chinese: wo ai ni estonian: mina armastan sind esperanto:mi amas sin filipino: mahal kita bolivian: Quechuabolgarian: obicham te albanian: gosto de ti arabic:ooheboki bengali:aami tomaake bhaalo baashi
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46 توسط سپیدار |
خدا یه جسم یا روح نیست که بشه در موردش نظر داد خدا یه حس، حس بزرگ بودن، موندن، پیوستن اگه تو زندگیت نباشه ، معنیش این نیست که او وجود نداره؛ معنیش اینه که تو نیستی.
اگه نخواد نیستی.
خدا یه شوق. شوق ایستادن،نفس کشیدن.
خدا یه عشق. بدون نیاز به شنیدن دوست دارم؛
ما نیاز داریم به اینکه اون مارو دوست داشته باشه،
اگه ما دوستش نداشته باشیم فنا میشیم...![]()
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:51 توسط سپیدار |
شکسته ام به فریاد بی صدای عشق و هر آنچه که میشکند بلور نقره ای
هستی ام را. من باور کرده ام همه ی حجم هستی ام همین چند قطره اشک است که از دریای دل بیرون می تراود. باور کرده ام زندگی ام همین چند لحظه بودن و همه ی لحظههای نیستی ام است. نفهمیدم چرا اینهمه غریب مانده ام . من اسیر لحظه ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعتهای بی گذر ؛ می روم تا غم بزرگ زندگی ام را در دل پنهان کنم. چقدر دلتنگم و هنوز نمی دانم زندگی در کدام صفحه از دفتر هستی دستهای سرد از سکوتم را به گرمای عاطفه پیوند خواهد داد... با همه ی آنچه که می دانستند از دل تنهایم ، باز هم هزاران سنگ بر شیشه اش کوفتند.../. ************************************** آینه ها را شکست و پنهان شد ************************************** شکست شیشه ی دل را نگوییم صدایی نیست صدای آن روز قیامت بلند خواهد شد.......![]()
به این بهانه که دیگر همیشه پیش من است، تمام ![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:7 توسط سپیدار |
شادمانی چهره ی بی نقاب اندوه است به معیار
دل و آوای خنده از همان چاهی بر آید که بسیاری ایام لبریز اشک باشد. در خراش تیغ غم بر پیکر هستی آدمی آیینی است: آنکه شکافی عمیق تر تحمل کند ، پیمانه ی شادی اش فراختر شود... خلیل جبران
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:41 توسط سپیدار |
از وقتی رفتی
دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم... ************************************************* ببین ای عشق نفسم از سر دلتنگی گرفته.فقط غم مانده و سوت و کور یاد.می دانم تنهایی ام همه ی وسعت زندگی من است و چه سهم ناچیزی از این همه دارم . سهمی که نداشتنش هم تنهایی می آفریند. تنهاترم می کند. ببین ای عشق قلبم از سر فراموشی شکست.../.![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:10 توسط سپیدار |
غیر از تو کسی راه در این خانه ندارد
در سینه دلم گم شد تهمت به که بندم
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:20 توسط سپیدار |
از ابدیت پنهان آرزو می نویسم.آرزویی که نمی دانستم چرا اما در آستانه ی رسیدن به آن پاهایم از رفتن ماند.
وقتی نگاهش آنهمه دلتنگم کرد.نگاه صادقی که جز پاکی هیچ نداشت.
خواستم فریاد بزنم اما صدا در گورستان حنجره ام مدفون شد.بغض سرد غم بر گلویم نشست و تا خواستم بگویم ؛ که کاش پاییز زردو نارنجی زندگی ام را به بهار حضورت می میراندی، همه چیز از حرکت ایستاد.
ندانستم کیستی و هر بار در هزاره ی زندگی ام تو را جستم. نمی دانستم کجایی و هر بار تو را در آینه ها دیده و نا دیده گریستم.
نمی دانستم در ناکجای حضور زندگی سراسر غمگینم مردی با پا های خسته از رفتن ها و نرفتن ها اینگونه خموش، نگاهش را به دیدگان خیس از ریزش بی امان قطره های باران دلم دوخته و تبسمی مهربان بر لبانش نقش بسته.
و من هنوز هم تو را در هزاره ی زندگی ام جستجو میکنم.![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:42 توسط سپیدار |
| ||||||